تبليغاتX
دنیای کوچک من
دنیای کوچک من
من خالق دنیای کوچک خودم هستم
 
مادر

 
لینک مطلب


قلی و نخودهای سحر آمیز

 

یکی بود و یکی نبود. در یک شهر دور پسری کچل بنام قلی خان همراه مادرش مبینا خانم (کبری خانم سابق) در یک خانه قدیمی زندگی می کردند. آنها از وقتی پدرش آقای دالتون به خاطر سرقت از بانک به زندان رفته بود وضع مالی خوبی نداشتند و از همه دنیا یک خانه قدیمی و یک  ژیان سبز رنگ قراضه بیشتر برایشان نمانده بود . یک روز که باران می آمد و سقف خانه ی آن ها چکه می کرد و پول نداشتند که  آن را قیر گونی  کنند  مبینا خانم به پسرش گفت :این ژیان را به بازار ببر و آن را بفروش و با پولش خانه را تعمیر کنیم و پول کلاس خیاطی و آرایشگاه من را هم بدهیم . قلی که گواهینامه نداشت ماشین را به خیابان برد . ناگهان پلیس جلوی او را گرفت و از او گواهینامه خواست و چون گواهینامه نداشت، ماشین را متوقف کرد و به پارکینگ برد. قلی با آن کله کچلش شروع به فکر کرد و با خود گفت : من هم مثل قصه جک و لوبیای سحر آمیز ، چند لوبیا به خانه می برم و می گویم که ژیان را با این لوبیاهای سحر آمیز عوض کرده ام.اما هر چه در بازار گشت لوبیا پیدا نکرد. پس مجبور شد چند دانه نخود بخرد و به خانه ببرد. وقتی مادرش نخودها را دید ، آنها را بیرون انداخت و یک کتک مرتب به قلی جان زد. نیمه شب ناگهان زمین شروع به لرزیدن کرد.قلی اول فکر کرد زلزله آمده ولی به خودش گفت شاید نخودها واقعا سحر امیز بوده اند. بعد در خیالش از درخت نخود بالا رفت و به خانه غول رفت و مرغ تخم طلا و چنگ سحر آمیز را برداشت و فرار کرد و کلی پولدار شد. پس فوری به بیرون آمد تا درخت را ببیند ولی درختی نبود. همه جا را نگاه کرد. دید خانه قدیمی همسایه اشان را چند افغانی دارند خراب می کنند. یکی از آنها هم آواز افغانی می خواند(سر زمین من.خسته خسته از.....). قلی فکر کرد و به خودش گفت : بهتر است که حقیقت را به مادر بگویم. پس حقیقت را گفت. صبح هر دو به راهنمایی و رانندگی رفتند تا ماشین را بگیرند ولی به آنها گفتند : ماشین شما بیمه ندارد و باید بیمه شود. آنها هم با خود گفتند : ما ژیان را نمی خواهیم. و بی خیال ژیان شدند

نتیجه ها:

1-    هرگز نباید انسان دروغ بگوید حتی وقتی ژیان آنها را پلیس بگیرد

2-    اگر گواهینامه نداریم سوار ماشین ژیان نشویم

3-    انسانهای کچل بهتر فکر می کنند

4-    مبینا خانم قشنگ تر از کبری خانم است

5-    انسان باید همیشه بیمه داشته باشد و اگر ندارد خودش را بیمه ابوالفضل کند(این را داداشم گفت)

6-    شما بگویید......

 
لینک مطلب


خرس تنبل و شکمو

 

روزی روزگاری در یک جنگل دور یک آقا خرس تنبل با همسرش خانم خرسه در یک غار زندگی می کردند. چند روز بود که آنها از خواب زمستانی بیدار شده بودند. یک روز بهاری که هوا بسیار خوب بود و پرنده ها آواز می خواندند ، آقا خرسه جلوی در غار دراز کشیده بود و آهنگ گوش می کرد و در خیالش داشت عسل می خورد. ناگهان خانم خرسه با یک کف گیر به بالای سر او آمد و یک فریاد بلند زد. آقا خرسه نزدیک بود که سکته قلبی بکند. آقا خرسه با عجله بلند شد و گفت : ای همسر عزیزم. ای بهترین و زیباترین. ای آلبالو. ای شفتالو. چه شده است؟ چرا ناراحتی؟ برای نهار چه داریم؟؟؟ خانم خرسه که بسیار قوی تر بود(کمربند مشکی کاراته داشت) با کف گیر به سر او زد و گفت : زهر مار داریم.می خوری؟؟ آقا خرسه گفت : نه. ممنونم.چیز دیگری نداریم؟؟؟ خانم خرسه گفت : تو دوروز است چیزی به خانه نیاورده ای. بلند شو و برو از رودخانه چند ماهی بگیر تا برای نهار بخوریم. خدا شانس بدهد.همه شوهر دارند و من هم شوهر دارم. این عکس را ببین. وقتی خانه پدر و مادرم بودم چقدر جوان بودم. ولی الان فقط اینجا مس می سابم و یخ حوض می شکنم. ببین.این اعصاب منه (/\/\...;;    پخ خ خ خ ;;…./\/\) و این هم اعصاب شاسخین (..""";;::""/\/\/\/\/\\).

  پخخخخخخخخخخخخخ

آقا خرسه بلند شد و بطرف رودخانه رفت. اما در راه ناگهان کندوی عسلی را دید. بطرف آن رفت و دستش را داخل آن کرد. ناگهان زنبورها به او حمله کردند و آقا خرسه هم فرار کرد و خود را داخل آب رودخانه انداخت. زنبورها هم بالای سرش می چرخیدند. آقا خرسه داشت خفه می شد.پس دماغش را بیرون آورد تا نفس بکشد. زنبورها هم دماغش را نیش زدند. ماهی ها هم او را گاز گرفتند. آقا خرسه از آب بیرون آمد و فرار کرد و در غاری قایم شد. وقتی که شب شد و زنبورها هم رفتند بیرون آمد. یادش آمد که ماهی نگرفته. ولی دیگر شب بود. با خودش گفت : به بازار می روم و ماهی می خرم. دماغش هم مثل یه دونه توپ قرمز شده بود. به بازار رفت ولی ماهی نبود. پس چند کنسرو ماهی خرید و بطرف خانه رفت. وقتی به خانه رسید دید که خانم خرسه با یک چوب و یک چمدان ایستاده است. آقا خرسه شروع به پاچه خواری کرد ولی فایده ای نداشت و خانم خرسه او را تنبیه کرد و قهر کرد و به خانه پدرش رفت و گفت : فردا بیا محضر تا پدرم طلاقم را از تو بگیرد. من دیگر خسته شده ام.((مهرم حلال.جونم آزاد))

نتیجه ها

1-    انسان نباید تنبل و شکمو باشد

2-    مردها باید کمر بند مشکی داشته باشند و

3-    اگر عسل می خواهیم برویم و از مغازه بخریم

4-    اعصابمان مثل شاسخین نباشد و مس نسابیم و یخ حوض نشکنیم

5-    شما بگین.......

 
لینک مطلب


دوستان خوب

 

سلام به همه خاله ها ، عموها و دایی های عزیزم

قبل از خوندن داستانم یه خواهش دارم :برای ظهور امام زمان ،شفای بیماران و سلامتی پدرها و مادرها و....دعا کنین. ممنونم از همتون.

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در زمان های قدیم در یک شهر دور دو دوست زندگی می کردند که از کودکی با هم بزرگ شده بودند و همیشه و همه جا با هم بودند. یکی از آنها پسر ساده و راستگویی بود که همه به او ساده می گفتند. ولی دوستش پسر بسیار مغروری بود که خودش را از همه بزرگتر و مهم تر و قوی تر می دانست و همه به او زرنگ می گفتند.یک روز زرنگ به موبایل دوستش ساده زنگ می زند و به او می گوید بیا با هم به سفر برویم.(نه.به موبایلش زنگ نمی زند.چون هنوز موبایل اختراع نشده بود.پیاده رفت در خانه ساده).ساده قبول کرد و آنها تصمیم گرفتند به سفر بروند. چون آن زمان ماشین و اتوبوس و هواپیما نبود مجبور شدند پیاده به سفر بروند.در راه مغرور از خودش و قدرتش تعریف می کرد و به ساده می گفت : من قوی ترین مرد جهانم و تو را هم خیلی دوست دارم.اگر حیوان وحشی به ما حمله کند من آن را می کشم و تو را نجات می دهم. در این هنگام صدایی آمد.آنها به عقب نگاه کردند. دیدند که خرس بزرگ و وحشی به طرف آنها می آید. هر چه به دنبال تفنگ هایشان گشتند تفنگها را پیدا نکردند.تازه فهمیدند که هنوز تفنگ هم اختراع نشده است. زرنگ فوری به بالا درختی رفت ولی ساده نتوانست بالا برود. پس کمی فکر کرد و خود را روی زمین انداخت. خرس بالای سرش آمد و صورتش را بو کرد.فکر کرد که مرده است. پس رفت.زرنگ از بالای درخت پایین آمد و به ساده گفت : خرس در گوش تو چه گفت. ساده گفت : خرس گفت که : هرگز با کسانی که تو را در وقت بلا و مصیبت تنها می گذارند و فقط رفیق شادی های تو هستند سفر نکن.( در ضمن گفت که همیشه دندانهایت را مسواک کن تا هم دهانت مثل من بو ندهد و هم دندانهایت سفید بماند). این ها را گفت و از زرنگ جدا شد و به شهر خود بر گشت.

امام علی (ع) می فرماید : دوست خوب را در وقت سختی باید شناخت.

نتیجه ها :

1-    باید دوستانی را انتخاب کنیم که همیشه یار ما باشند و در سختی ها ما را تنها نگذارند.

2-    با اتوبوس و هواپیما و قطار به مسافرت برویم

3-    تا تفنگ اختراع نشده به جنگل نرویم

4-    دندان هایمان را مسواک کنیم تا خراب نشود

5-      شما نظر بدهید و نتیجه بگیرین

 

 
لینک مطلب


چند تا لطیفه

 

به تایتانیک میگن : با لباس سفید و عینک دودی بالای درخت چکار می کنی؟؟ تایتانیک میگه : دارم توت می خورم. میگن : اینکه درخت چناره. میگه : توت توی جیبمه.

از دکتر قبادی می پرسن : خط وسط قرص برای چیه ؟؟ میگه : بخاطر اینکه اگر قرص با آب پایین نرفت با پیچ گوشتی پایین برود !!!.

دو نفر از کارکنان راه آهن با هم صحبت می کردند. اولی می گوید : شنیده ای پرویز را اخراج کرده اند ؟؟ دومی می گوید : آری.می گویند بدون اجازه وارد اتاق رییس شده است. اولی : ای بابا. بخاطر مساله ای به این کوچکی ؟؟ دومی : آخر او با لوکوموتیو وارد اتاق رییس شده است.

پیر مردی به پسر جوانش نصیحت می کرد که انسان هیچوقت نباید از حقش بگذرد و به هر قیمتی که شده باید حقش را از دیگران بگیرد. او می گفت : وقتی من به سن و سال تو بودم 10 کیلو متر پیاده رفتم تا یک کشیده توی گوش کسی بزنم که پشت سرم حرف زده بود.....پسر با خوشحالی به پدرش گفت : برگشتن را هم پیاده آمدید ؟؟ پیرمرد با غرور و افتخار گفت : نه خیر .با آمبولانس بر گشتم.

شخصی از بالای پشت بام یک خانه به زمین می افتد.مردم با عجله دورش جمع می شوند و هر کدام می پرسند : چه شده.چه اتفاقی افتاده؟؟؟؟ آن شخص با دستپاچگی می گوید : راستش من هم نمی دانم چه اتفاقی افتاده است.چون خودم تازه از راه رسیده ام.

اولی : آقای دکتر، من فکر می کنم عینک لازم دارم. دومی : بله حتما.چون اینجا مغازه ساندویچی است.

یه نفر صبح از خواب بلند میشه می بینه هوا خوبه.زنگ می زنه اداره هواشناسی تشکر می کنه.

اولی : من یک پسر دارم که هر روز بیشتر شبیه من می شود. دومی : اگر وقت داری ببر دکتر تا جلوی پیشرفت این بیماری را بگیرد.

این هم برای کمک به داداشم است.

تست فیزیک کنکور افغانستان : سرعت نور چقدر است؟ 1-بد نیست 2-خوب است 3-تو خوبی؟ 4- چه خبر؟

این هم واسه دختر ها (البته غیر از خاله هام)

به یه دختر (البته غیر از خاله هام) می پرسند : شوهر چند حرف دارد.؟ میگه اگر پیدا بشه حرف ندارد.

یه خیارسبز با یه خیارشور راه می رفتند. از خیارسبز می پرسند : این کیه ؟ میگه : خواهرمه.ترشیده.

از یه پیر زنه می پرسن : شوهرت بدهیم یا بفرستیمت مکه؟؟ میگه: مکه که فرار نمی کنه .نه نه جون !!!.

 

 

 

 
لینک مطلب


شنگول و منگول و حبه انگور

 

روزی روزگاری در یک شهر دورمادر بزی با سه بچه کوچک خود در یک آپارتمان زندگی می کردند. اسم بچه های خانم بزی شنگول ، منگول و حبه انگور بود. روزی از روزها خانم بزی به بچه های خود گفت : من برای خرید می خواهم بروم فروشگاه. دیگر شما بزرگ شده اید. امروز باید در خانه بمانید. ولی باید قول بدهید در را به روی غریبه ها باز نکنید. بچه ها هم قبول کردند. خانم بزی هم قول داد برای آنها پفک چی توز حلقه ای بخرد. خانم بزی لباس های با کلاسش را تنش کرد و سویچ ماشینش را برداشت و با کفشهای تق تقی خود رفت و سوار ماشین شد. آقا گرگه که آدرس جدید آنها را پیدا کرده بود  به در خانه آنها آمد و زنگ زد. بچه ها بسمت در دویدند و گفتند : کیه کیه زنگ می زنه. هی تند تند زنگ می زنه. آقا گرگه صداشو نازک کرد و گفت : منم منم مادرتون.بر گشتم.شنگول که بزرگ تر بود گفت : اگه راست می گی دستتو نشون بده. گرگ هم دستشو نشون داد.بچه ها گفتند : نه تو مادر ما نیستی. مادر ما دستش سفیده و به هر انگشتش یه انگشتره طلا است. و تازه 20 تا هم النگو دارد. گرگ رفت و دستش را سفید کرد و چندتا النگو و انگشتر طلا دستش کرد و بر گشت و نشون بچه ها داد.بچه ها باز هم گفتند : نه نه .تو مادر ما نیستی. آقا گرگه گفت : چرا. بچه ها گفتند : مادر ما همیشه ادکلن شپرسی می زنه. ولی تو بوی عرق می دی. گرگ رفت و به خودش ادکلن زد و بر گشت و باز در زد. بچه ها گفتند : نه نه. تو مادر ما نیستی. آقا گرگه گفت چرا. بچه ها گفتند اگر راست می گویی بگو چشمات چه رنگی است. گرگه گفت سیاه. بچه ها گفتند : دروغ نگو. مادر ما تازگی ها لنز آبی گذاشته. بچه ها گفتند ما از اول می دونستیم تو کی هستی. تو آقا گرگه هستی. آقا گرگه پرسید : از کجا فهمیدین. بچه ها گفتند. علم پیشرفت کرده. ما هم قصه شنگول و منگول و حبه انگور را خوانده ایم و هم آیفون تصویری داریم و از داخل اون تو رو می بینیم. اگه الن هم نری ما زنگ می زنیم ۱۱۰ تا آقا سگه بیاد و تو رو دستگیر کنه.آقا گرگه ناامید و دست خالی بر گشت. وقتی خانم بزی آمد کلی از کار بچه هایش کیف کرد و گفت : چون هوش شما به من رفته است شما اینقدر باهوش هستین. و به آنها یک پفک 500 تومانی داد و گفت : بخورید. نوش جانتان

نتیجه های این داستان:

1-    ما باید همیشه از فکرمان استفاده کنیم تا گول نخوریم

2-    برای خانه امان آیفون تصویری بخریم و قصه شنگول و منگول و حبه انگور را بخوانیم

3-    وقتی مادرمان به بیرون می رود از او بخواهیم برایمان پفک 500 تومانی چی توز بخرد نه 100 تومانی اشی مشی

4-    همین سه تا بس است.فقط نظر یادتون نرود

 
لینک مطلب


فاطمه

 
لینک مطلب


خانم کبوتر و موبایلش 2

 

روزها همین طور گذشت. تا این که یک روز صبح وقتی خانم کبوتر از خواب بیدار شد و برای خرید ، بیرون رفت فهمید که موبایلش در کیفش نیست.شروع به گریه و فریاد کرد. و شروع به گشتن کرد. ولی موبایلش را پیدا نکرد. با خود گفت: باید کار این همسایه ها باشد. چون آنها به من حسودی می کنند. پس به در خانه خانم کلاغه رفت و شروع به فریاد کرد. و گفت تو موبایل مرا برداشته ای.زود آن را به من پس بده. خانم کلاغه گفت: ما با هم همسایه هستیم و من آن را بر نداشته ام. خانم کبوتر به در خانه گنجشک ، سار ، ....رفت. آنها هم همین جواب را دادند. ناگهان خانم کبوتر از هوش رفت. خانم کلاغه برای او آب قند آورد و به او داد و گفت : بهتر است به پلیس خبر بدهیم. و شماره 110 را گرفت.چند دقیقه بعد آقا سگه آمد. و شروع به گشتن کرد. ولی چیزی پیدا نکرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. گفت بهتر است به موبایل خانم کبوتره زنگ بزنیم تا ببینیم کسی جواب می دهد ؟ خانم کلاغه فورا گوشی خود را به پلیس داد تا زنگ بزند. ولی آقا سگه فهمید که موبایلش شارژ ندارد. پس به باجه مخابراتی سر فلکه رفت تا زنگ بزند.وقتی زنگ زد دید که آقا کبوتر گوشی را برداشت و گفت : من صبح گوشی را سر کار برده ام تا کمی هم من کلاس بگذارم. وقتی خانم کبوتر فهمید که موبایلش گم نشده خوشحال شد و از همه معذرت خواهی کرد و با خودش گفت : امشب برای شوهرم یه آش می پزم که یک وجب روغن داشته باشد.

نتیجه ها :

1-   هیچوقت بیخود به دیگران تهمت نزنیم( ضرب المثل: مالت را محکم نگه دار.دیگران را دزد نکن)

2-   از موبایل 110(آقا روباهه ) گوشی نخریم

3-   وقتی گم شدیم به آقا پلیسه بگیم

4-   وقتی آش می پزیم نباید یک وجب روغن داشته باشد. چون مریض می شویم

5-   وقتی که قصه را خواندید نظر بدهید و دوباره هم به من سر بزنید

 
لینک مطلب


خانم کبوتر و موبایلش

 

 

خانم کبوتری با همسرش در یک جنگل نزدیک به شهر زندگی می کردند . خانم کبوتر دوست داشت همیشه از همه بهتر باشد ودیگران ازاو و وسایلش تعریف کنند. یک روز که بهترین لباس هایش و جواهراتش را پوشیده بود و در هوا پرواز می کرد و پز می داد ،چشمش به مغازه ی موبایل فروشی 110 که مال آقا روباه بود افتاد که یک موبایل ان نود وپنج داشت و یک هندفری بی سیم در کنار او بود. خانم کبوتر به داخل رفت و قیمت آن را پرسید. خانم کبوتر که پول کافی نداشت، کارت سیبای خود را بیرون آورد واز حسابی که برای خرید برنج و اجاره خانه بود پول موبایل را پرداخت کرد. آقا روباهه هم که دید خانم کبوتر سر در نمی آورد یک گوشی دست دوم به او داد و در دلش هم کلی خندید . شب وقتی شوهر او به خانه آمد دید فقط مقداری نان خشک در سفره دارند و از خانم کبوتر پرسید چرا برنج نپخته است . کبوتر خانم پاسخ داد : ببین چه موبایلی خریده ام . بلوتوز و هندفری هم دارد. شوهر او شروع به دعوا با او کرد و گفت: فردا می رویم محضر و تو را به خانه پدرت باز می گردانم. من صبح تا شب را کار می کنم و تو.... خدا آن شب به خانم کبوتر رحم کرد. از روز بعد خانم کبوتر با غرور راه می رفت و به هر کس می رسید به او می گفت: بلوتوز موبایلت را روشن کن تا برایت آهنگ بفرستم. خانم کلاغه که همسایه او بود و یک موبایل نوکیای یازده دو صفر با سیم کارت اعتباری ایرانسل داشت و دیگر همسایگان خانم کبوتر خیلی دوست داشتند موبایل او را در دست بگیرند. ولی او موبایلش را به گردن آویزان کرده بود و هندفری را هم در گوشش گذاشته بود و با غرور نمی گذاشت آنها آن را ببینند.

این داستان همچنان ادامه دارد......

 

 
لینک مطلب


سلام

 

 

به نام خداوندِ رنگین کمان

خداوند بخشنده ،مهربان

خداوند سنجاقک رنگ رنگ

خداوند پروانه های  قشنگ

خدایی که آب و هوا آفرید

درخت و گل و سبزه را آفرید

خدایی که از بوی گل بهتر است

صمیمی تر از خنده ی مادر است

خدایا به ما مهربانی بده

دلی ساده و آسمانی بده

دلی صاف و بی کینه مثل آب

دلی روشن و گرم چون آفتاب

 

 
لینک مطلب


سلام و خوش اومدید.
من سعیده خانم هستم.9 سالمه(البته چند ماه دیگه 10 ساله میشم)
داداشم بهم قول داده بود اگه تمومه نمره هام 20 بشه واسم یه وبلاگ درست کنه که من بتونم داخلش هر چی دلم می خواد بنویسم.حالا هم به قولش عمل کرده.شما که اومدین به وبلاگم خیلی خیلی خوش اومدید و از شما ممنونم و ازتون می خوام منو تنها نگذارین و بهم سر بزنین و برام نظر بگذارین.خیلی از همتون ممنونم

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
تیر 1387
خرداد 1387

پیوندها
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::


  RSS  
پرشین وبلاگ